اين خانه سياه است
سرِ زميني است كه كوتوله ي ارباب در خاوران آن ايستاده است
و از مستي قدرت
عربده مي كشد بر سر رعيت بيدار
...
كه ياغي است
كه مي فهمد... يا نمي فهمد...
بغض مي بلعيم
نه از درد سيلي
كه از ذبح آزادي در پستوي بازداشتگاه و انفرادي
از قهرمان هايي كه استخوان زير چكمه مي برند
و... سرزمين من
عصر نخبه كشي را بر سالهاي ايدز و اعتياد و آنفولانزا آبستن است... بي تو ------------- " آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند – بيشتر از نابودي – حتي بيشتر از مرگ ... تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جاافتاده و عادت هاي آسايش بخش بي رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك مي كشد و نمي هراسد. تفكر عظيم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر" برتراند راسل پرندگان همه خیس اند راي من عقده اي شد در گلويم. نقصاني بر همه نسلم... و سالهاي سال رنج تا پس بگيريم آبروي خيانت شده را... من عشقم را ارزان تر از نرگس... ارزان تر از روزنامه می فروشم! من نیز چون دیگران روشنفکران را لگدمال می کنم انگار کسی همه ی فیلم را در ذهن تو پیش از این چیده باشد... هزار هزار بار به هزار اسم صدایت کردیم می دانستم برای احساس کردنت و بار انگار هزار هزار بار هیچ اتفاقی نیفتاده است ... همه ی خداوند غریبانه ها!
انگار به آخر نزديك مي شويم...
و بايد بند كفن ها را شل تر كرد!
آنقدر ها كه گمان مي بري دور و برم شلوغ نيست كه فراموشت كنم... گم بشوي در هزارتوي ناقص ذهنم...
اين بن بستها هم كه مي بيني... پايان تلخ يك بيراهه است...
يادت هست در كودكي در پارك هاي خلوت راحت تر گم مي شديم...
مي رفتيم و هيچ كس نبود تا رفتنمان را سد شود... مي رفتيم تا تنهايي يادمان مي آورد گم شديم و... گريه از اين جدايي!
از آنچه مي گويم حرفي ام نيست... و به آنچه گفته ام انديشه اي
بي قرارم...بي قرار...
باز دلم انگار هواي جايي را دارد يا كسي... يا حتي اتفاقي...باز اين زخم پاييزي ام سر باز كرده و اضطراب...
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها
بي واسطه با خدا حرف مي زنند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم
راي من شكنجه شد بر تن مردمانم
راي من زخمه شد بر گرده ي پسران شهرم
راي من شلاق شد بر پهلوي دختركان از سايه گريخته ي موطنم
...
به عزا نشسته ام اكنون
كه تنهايي شان را الكل و شيشه و كراك پر مي كند
جاي دانشگاه را پارتي هاي هرزگي خوب پر كند
و اگرچه نا اميد... نگران...
ترس آن دارم كه" يا حسين مير حسين" در شيون كلاغ گم شود...
دست تكان می دهم...های آدم ها...
تنم را... دلم را می فروشم...ارزان!
در کدام اتاق گفتگو نشسته ای و مخفی شده ای از دید بندگان...
تو که نزدیکتر می نمودی
دوری
بیشتر از فاصله ام تا آسمان
...
كه در ميانه ي شهر دست به دست مي شود
چشم هاي تارم كه هر روز خاكشان مي كنم
در سه حرف ناقص
بي امتداد
"هوس"
حتي اگر هر روز جدول حل شده " عشق" باشد
حتي اگر اين سه حرف با همه حرف هاي ديگر ناهمخوان باشد
من چشم هايم را با هوس ديدن تو به پر پلك مي سايم
عشق اين روزها حرف آخرش را
در شروع نام كسي سقط كرده است...
دنياي ما هزار قيصر كم دارد!
من كه تمام مي شوم در پيش روي تو...
...
گل من
قلب شيشه اي زود بي قرار مي شود به سوي تو
" به سراغ من اگر مي آيي...
دو تا چشم بي قرار
لاي يك كتاب شعر
...
براي زيستن نيز...
تنها گاه تكه پاره هايش را به هم مي بافم... و با بودن تو رنگ مي زنم تا باور كنم كه مي شود زندگي كرد تا شقايق هست...
شايد براي همين وقتي كسي كه كه 100 تا ديازپام 10 رو يكجا به قصد مردن خورده& از من مي خواد بگذارم بميره... فقط مي تونم نگذارم...هر چند كه آرزوهايش& ايمانش& و آينده اش مرده باشه...
...
تاريكي... تاركي...
همه ي زيستن مرا به خويش آغشته اي...
و ايمانم كه خرد... و خودم آنقدر كوتاه... كه ديگر قدمان به خدا نمي رسد...
...
الله نور السماوات و الارض.
شايد فقط همين باشد...
من نیز واقعیتی از این اجتماع می شوم.
با تاکید بر "آنچه نمی خواهم" هایم!
که شاید عنوان فریبنده ی نافرمانی مدنی داشته باشد، این جزئی از واقیت ها شدن!
... و نمی دانم از کی قرار شد نافرمانی مدنی استراتژی اعتراضات اجتماعی باشد به جای تاکتیک گاه گاهی...
و هر روز آنچه می خواهم ها کمرنگ تر...
به خاطر ندانستن های همیشه شان
و پیش بینی های همیشه نادرست شان...
آن قدر خردشان می کنم در ذهنم... که دلم می خواهد به جای سارتر " در دفاع از روشنفکران" غزلسرایی کنم...
نمی دانم
تنها، چون همان دخترک... بی دفاع در خیابان تاریک پرسه می زنم...
در سمت و سویی که بدان نگریسته ای...
...
جایی که داشتم فراموش می شدم!
آنقدر نشستیم ...
که ایستادن برایمان افسانه شد...
کسی حرف هایمان را در لوله آزمایش ریخت و با وحشت رسوب داد...
کسی دانشگاه را بیهودگی کرد... و علوم اجتماعی را، با علوم اشتباهی عوض کرد...
عزیزکم
دیگر یادمان می رود
که روبروی دانشگاه، به جای کتاب
خاطره آزادی
می فروشند...
که زیر سایه ی چکمه ها سرد و تلخ به دهان می ماسد...
برای مهدی مقیمی، حسین نعیمی پور، عبداله مومنی، احمد زیدآبادی و... همه ی آزادی های در بند!
انگار کسی با چشمان بسته به همه ی نسلت ( بیش از تناسل ات) شوک الکتریکی داده باشد...
و کسی آرام (انگونه که رنج را در موج های ذهنت به رقص می خواند) به همه تو بودن تو تجاوز می کند...
...
دیگر سالهای سال هم که بگذرد تو باخته ای
کسی همه مفاهیم خوب را به همین سادگی در تن تو سقط کرد...
واکنون
عشق سالها ی رنج...
و دیگر هیچ!
برای من هم بدترین روز نبود...
...
پس به افتخار اولی!
نبودی
مسخره مان کردند
که بودی و هیچ کس نفهمید...
احساس کردن آنکه که تنت در رگ های گردنم می خزد
سخت نیست
اما وقتی
هزار هزار بار به نام اسلام... و به نام جمهوری
شکنجه می کنند
تجاوز می کنند
دروغ می گویند
و دست به تقلب می برند...
حتی
انسانی بی گناه را می کشند...
بغض راه همان
گلوی انبوه از تنت را می بندد
که چه نشسته ای...
که عیالت را به غارت برده اند...
| Design By : Night Skin |


